مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 7 بهمن ماه سال 1388 ساعت 7:59 PM

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مائیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

                                                                                 حسین پناهی

بیدار خوابی دیشب و بعد از چند وقت، به تماشای درخشش طلوع نشستن...

----

خیلی شعرها توی ذهنم است، که خورشید داشته باشند. کف کرده بودم از این که این آمد! آدمی در من هست که بهم متلک می پراند! دهن سرویسی که دستم پیشش بد جور، روست!
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مائیم که...!




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388 ساعت 8:39 PM
یک مدت که آدم حرف نزند، کارهای ساکت انجام بدهد، مثلا صبح کتابخانه برود و شب که همه خوابند برگردد... یک مدت که توی خانه تنها باشد و چند روز فقط صدای رادیو و ترانه های کامپیوتر شنیده باشد... یک مدت که فکت کمتر جنبیده باشد و گوش ات هم کمتر صدای فک جنبیدن شنیده باشد، انگار سهم گفتنت به شنیدن می رسد. به شنیدن و بیشتر از همه شنیدن صداهای درون خودت. مثل وقتی که خانه ساکت باشد و به خاطر سکوتش صدای چکیدن آب، یا سر و صدا کردن لولای در را بشنوی. صدای جیرجیرک بشنوی، صدای تکان خوردن درخت ها را بشنوی...

سر و صداهای درون آدم، آرامش های درون، جار و جنجال های درون، درگیری های درون، خواستنی های درون هم همین طوری اند. شاید آدم نتواند هیچکدامشان را درست و حسابی بفهمد. اما انگار بعد از چند روز حرف نزدن و کم شنیدن، کم کم شروع به بالا آمدن می کنند. چیزهای جالبی هم بینشان پیدا می شود!



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 13 دی ماه سال 1388 ساعت 7:07 PM

در تعجبم از انسانی که حاضر است عذاب وجدان و ناراحتی نرفتن راهی که مقصدش هم برایش قابل قبول است تحمل کند، ولی تن به رفتن بی شوق و حوصله ندهد. وقت و حوصله و حساسیت و وسواس اش را صرف هزار تا کار  ِ بی وقت و بی اهمیت بکند، معذب بودن آرام و کدری که زمینه ی همه ی لحظه هایش می شود تحمل کند، ولی از سر حسی که باید متهم اصلی باشد اینجا، تن به انجام کاری که نتیجه اش برایش لذت بخش است ندهد. عذاب وجدان بیشتر شود، تحمل آدم بیشتر می شود اما تن به کار بی حس نمی دهد. مثل اینکه لقمه را از پشت ذهنت بخوری. زور تحمل آدم خیلی زیاد است!

مثل ایران که آن سالها اول گل می خورد، بعد راه می افتاد و شروع می کرد به گل زدن، آدم هم انگار گاهی اول کمی تحمل می کند، بعد حالش جا می آید و...! در شگفتم!



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 10 دی ماه سال 1388 ساعت 3:18 PM

جلوی بعضی از آدما، باید با غرور و حتی تحکم، جدی حرف زد تا به حرفت یه کم توجه بشه. به بعضیا اگه معمولی ام بگی یه کم به حرفت فکر می کنن. دو تا دسته ی خیلی متفاوت، خیلی!
اینجوری مثلا: در برابر برخی باشنده گان گران جان، باید با با غرور و جدیت حرف زد تا...!
دهن آدمو وا می کنن...!!


نکته ی غم انگیز داره؟!



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 ساعت 8:03 PM

اون بچه ها بودن می یومدن صبحا پشت خوابگاهمون بازی می کردن نمی ذاشتن ما بخوابیم... یادتونه؟ نوکر همه شونم!
یکی دو روز پیش، عاشورا، ساعت حدود شیش صبح یه هلیکوپتر یهو پشت پنجره ظاهر شد!! ضربان قلب آدم وقتی از خواب بیدار می شه توی آروم ترین وضع ممکنه. البتههههه، به شرطها و شروطها  به شرط اینکه با صدا و تصویر بزرگ هلیکوپتر پشت پنجره از خواب نپری! پنتاگون ام شدیم!
مالک تهدید کرده بوده که بازم بمب می ذاره! فک کنم این هلیکوپتره داشت دنبال بمب می گشت! سوژه زیاد دارن البته، دنبال چیزای دیگه ام می تونست باشه!
عکس العمل من! سرمو از زیر پتو می یارم بیرون، یه نگاهی میندازم به نور پنجره، سرمو دوباره می برم زیر پتو. حس ترس و اینا ندارم، فقط منتظرم من جوگیر! یه جمله ای بود که می گفت یه چیزی که تحمل درد و سخت تر میکنه اینه که نمیدونی دقیقا کی قراره وارد بشه... همونی که احتمالا عکسش میشه سورپرایز یا یه چیزی تو همین مایه ها!
اینجوریا! بیدار شدیم خلاصه! 




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 28 آبان ماه سال 1388 ساعت 8:00 PM

گاهی فکر می کنم حاضرم به خاطر اینکه یک لحظه دستهایم را باز کنم و مثل عقاب توی آسمان پرواز کنم، برای تمام عمر عقاب باشم. فکر می کنم حاضرم به خاطر اینکه روی صورتم خاک نشسته باشد و یک لحظه یک نفر شلنگ آب را توی صورتم بگیرد، برای تمام عمر گل و گیاه باشم. به خاطر اینکه یک مدت طولانی، قیافه و عکس العمل های یک آدم را ببینم، برای همه ی عمر کتابی پر نکته و ماجرا شوم. به خاطر اینکه یک لحظه، فقط یک لحظه، از جایی نامعلوم در وجودم برقی بجهد و درخت خشکی را در وسط دشت آتش بزند، برای تمام عمر رعد و برق باشم. و زمان باشم، به خاطر...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 26 آبان ماه سال 1388 ساعت 10:37 PM

چند شب پیش رفتیم تئاتر ببینیم. من میان ترم داشتم ولی طبق معمول نزدیک امتحان که رسیده بود، خواندن آن درس نمی چسبید. بعد از ظهر هم از آن غروب قرمز و سورمه ای ها شده بود که پرنده ها توش پرواز می کنند و عین اسید می پاشد روی دلت ...!
از بی حوصلگی با بچه ها رفتم. نباید به خودت بگویی، خب، درس را بعدا می خوانم. باید بگویی به درک. فدای سرم! مگه چی میشه؟! و بعد بروی بدون عذاب وجدان به تفریحت برسی. باید لذت دودر کردن و بی خیالی بدون عذاب وجدان را در تک تک سلول هات حس کنی!
دوستم تئاتری بود. بهم گفت که اگر تا الان ندیده ام، تئاتر خوبی است برای شروع. رفتنم به خاطر این هم بود. توی راه هم هی حرف می زد که آره، امسال سعی می کنم همه ی تئاترهای جشنواره ی فجر را بروم و وااااای، فلان تئاتر، کاش از دستش نمی دادم و از این حرفها... من هم که اصلا حال روز هنری ام سر جایش نبود، هی به شوخی مسخره اش می کردم که ای بابا، سعید، حالا می خوای ببری یه تئاتر نشونمون بدی، باز جو گیر شدی، ول کن بابا...
جدا از تئاتر بسیار قشنگی که دیدیم، همان آهنگ اولش، تنهایی تیر خلاص را زد. به جز سه تا شمعی که توی شمعدان دست یکی از بازیگرها روشن بود، تمام سالن در تاریکی مطلق بود و آهنگ با بلندترین صدای ممکن پخش می شد. آرام آرام رفت بالا، تا رسید به جایی که من پلک هایم را به هم فشار می دادم و دست هایم را محکم به یک جایی بند کرده بودم تا داد و بیداد نکنم یک وقت!
وقت بیرون آمدن داشتم فکر می کردم که حالا باید بروم توی کدام سمفونی کدام آهنگساز دنبال این آهنگ بگردم؟! به سعید می گویم گفتی فردا شب هم اجراست؟ می گویم من فردا شب هم می آیم. سعید اول خیلی شیطانی خندید و بعد می گفت که تازه این باید توی دو تا مسابقه ی دیگر اول شود تا به جشنواره برسد تازه!
به هر حال فردا شبش هم رفتیم. حدود ده دقیقه به همان تئاتر دیشب اضافه شد که به خاطر حضور معاون فرهنگ و ارشاد بود که دیشب بود و امشب نبود.
لذت بردم. اول فکر نمی کردم که در کل، تئاتر می تواند اینقدر قشنگ باشد. که حال و روز قرمز و سورمه ای ات را روشن تر کند، برایت توی تاریکی آهنگ بلند پخش کند، وسط یک شب خشک پاییزی، برف بباراند، شب وقت خواب... انتظار نداشتم اینقدر خوب باشد! به هر حال خیلی چسبید! دیروز هم معلوم شد آن آهنگی که ذره ذره مرا کشاند تا یک لحظه ی آن بالاها و چند روز توی کف اش بودم و نفهمیدم از کیست، آهنگ اصلی کاراگاه گجت بود. فوق العاده...!



پ.ن: الان اسپیکر ندارم بگردم همون آهنگو پیدا کنم و لینکشو بذارم، بعدا میذارم.



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 18 آبان ماه سال 1388 ساعت 7:39 PM

یه پسره هست که بعضی وقتا توی دانشگاه می بینمش. راه رفتن شلخته ای داره و معمولا وقت راه رفتن این ور اون ور می ره و تلو تلو می خوره. بیشتر وقتا ام سرش پایینه و وقت راه رفتن دهنش یه کم بازه. یه چیزی اذیتم میکنه. منم بیکارم ها!



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 10 آبان ماه سال 1388 ساعت 2:10 PM

روبرویم کتابی است که از خواندن چند صفحه اش متوجه شدم بعضی از مرزها را جابه جا می کند. بعضی از فکرها را عوض می کند. بعضی ساخته شده ها را خراب می کند.
بعضی وقتها دوست ندارم بعضی از مرزهایم عوض شود، یا بعضی از داشته ها و تصوراتم خراب شود. احساس می کنم راحتی ای را که باید، بهم می دهند. و تردید می کنم در خواندن و دیدن و شنیدن و ...! چیزهایی که ممکن است مرا در مورد آنها به شک بیندازند. ولی کم هم پیش آمده که جلوی وسوسه ی بزرگ دستکاری آنها تسلیم نشده باشم.
بعله. کتاب را قرض می گیرم!



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388 ساعت 12:25 PM

خیلی عجیب است که وقتی یک خارجی به یک ایرانی تجاوز می کند، اغلب مردم بیشتر از وقتی که یک ایرانی به یک ایرانی تجاوز می کند غیرتی! می شوند. طوری که انگار برای یک خارجی حق تجاوز به یک ایرانی وجود ندارد، اما برای یک ایرانی وجود دارد.
نمی فهمم چرا ثجاوز یک خارجی از یک ایرانی بدتر است. نمی فهمم چرا دیدن فیلم ها و کلیپ های تجاوز یک ایرانی به یک ایرانی، توی گوشی ها، یک جور سرگرمی و تفریح غیر متعارف به حساب می آید، اما وقتی که نرینه خارجی باشد، آتشفشان غیرت همه فعال می شود. چرا باید این یکی قابل تحمل تر از آن یکی باشد؟! چرا انزجار بوجود آمده از آن یکی، بیشتر از این یکی است...؟
تا وقتی که خودمان به همدیگر تجاوز می کنیم، نمی شود از تجاوز یک بیگانه، به خاطر بیگانه بودنش داغ کرد. حداقل به نظر من، بی دلیل است!



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8    >>
Free counter and web stats