رفتم موزه ی هنرهای معاصر. موضوع این مدتش هست "سوگ نگاره ها". در مورد عاشورا و کربلاست.
یه نفر یه تابلو کشیده بود، صحرای کربلا. خون و تیر و نیزه و شمشیرهایی که صاحباشون کشته شده بودن. گوشه ی سمت راست تابلو ذوالجناحو کشیده بود که کلی تیر خورده بود به بدنش و از جای تیرها خون داشت می ریخت. البته هنوز زنده و سرپا بود. وایستاده بود داشت به صحرای خالی از جنگجو نگاه می کرد. بعد اون گوشه ی سمت چپ تابلو، کنار چند تا سپر و شمشیر، یه قاب عکس افتاده بود که یه عکس توش بود. عکس کی باشه خوبه؟
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
کیست که دم زند از عشق میان غم هایش! کیست که نداند زندگی جای دیگریست. کیست که بداند زندگی جای دیگریست. کیست که صدای چشمه های جوشان زندگی را نشنیده باشد. کیست که جای چشمه ها را بداند. کیست که نخواهد آرامش را، و بی تاب نشود. کیست که نخواهد آسایش را و بی خواب نشده باشد. کیست که نخواهد آسودگی را و دردمند نشده باشد. کیست که نخواهد شادی را و غمگین نشده باشد. چشمه ها کجایند؟ کیست که جای چشمه ها را بداند؟ کیست که بداند زندگی مثل یک قدم زدن ساده ی راحت پاییزی، جز برای خوش خوشان شدن آدمی نیست. کیست که خوش خوشانش بشود. کیست که پایان و آغازش یکی نباشند. کیست که جای چشمه ها را بداند؟
کیست که "شب را سپری کند، بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشد"!
کیست که زندگی را آزاده زندگی کند، با آنکه بداند در زندان است!
وقتی درد به آستانه ی سکوتتان می کشاند، کیست که با فریادی، "بیشه ی عشق" را بلرزاند!
وقتی آتش به جانشان افتاد، از بالای کوه ها به آب نگریستند، ولی آتش با آب در نگرفت! کیست که بداند آب هم حریف آتش جان نمی شود!
کیست که آرزوی مرگ نکند. کیست که زندگی به کامش خوش بیاید، بی که هر لحظه بمیرد.
کیست که موسیقی هر لحظه پر ابهت شونده تر زندگی تا لحظه ی مرگ، ارکسترانه در گوشش طنین نینداخته باشد.
فکر کن فردا صبح ساعت 6 صبح بلیط قطار داری. ساعت 1 شب تازه شروع می کنی به لباس اتو کردن و دوش گرفتن و جمع کردن وسایل و این جور مسائل. ساعت 3 صبح تصمیم می گیری تا راه آهن پیاده بری، چون کار دیگه ای نداری، خوابت ام نمی بره.
هوا سرده. منصرف میشی. دراز می کشی. خوابت می بره. ساعت 5 بیدار میشی و شروع می کنی به دویدن! وقتی نفس نفس زنان می رسی همه ی مسافرا توی قطارن. می شینی سر جات. همه ی صندلیا پر شدن غیر از صندلی تو و 6 تا صندلی روبه رو و کنارت. از خدا خواسته زود می شینی صندلی کنار پنجره رو می گیری. چقدر این مسافرتای تنهایی بده وقتی آدم حوصله ی تنهایی نداره. یهو از در قطار صدای شلوغی می یاد. خانوما صلوات محمدی پســـــــند! یک دو سه چهار پنج شیش تا صلوات دونه دونه می یان تو و می شینن روی همون 6 تا صندلی! اول به چند تا زبان زنده ی دنیا تهدیدت می کنن که از خوراکی هاشون نخوری! قطارو می ذارن روی سرشون. توی اولین ایستگاه از طرف رییس قطار تهدید می شن که اگه بازم شلوغ کنن ایستگاه بعد می ندازنشون بیرون. از خدا خواسته می گن آره، حتما پیاده مون کنید! تهدیدا تبدیل به خواهش می شه!
بعد در خوراکی ها رو برات باز می کنن. نمایشنامه هاشونو در می یارن و با صداهای بچه گانه چند تا نمایشنامه ی کودکانو تمرین می کنن. ترانه ها و شعرهای مختلفی از جمله شوهر شوهره شوهر / بالشت پره شوهر ، رو بشکن زنان اجرا می کنن. بنده تا مقصد به صورت افتخاری شوهر دوتاشون می شم که البته دومی یادم نیست کدوم بود، فقط اولی رو یادمه! و در ازای این کار همه ی خیارا نصف میشه و نصفشون به من اهدا میشه. همه شون دانشجوی دکترای "عاوشق" هستن و علی الظاهر فقط رشته ی من یه چیز دیگه ست. به صورت کاملا بی پرده ای حرفای خاله زنکی بزنن و می ذارن به همه شون گوش بدی و با فک افتاده، انگشت حیرت به دهان تحیر فرو ببری، اونقد که احتمالا از دیدن قیافه ت بحثو عوض کنن. من اصلا نفهمیدم کی رسیدیم!
یعنی حالا این بنده خداها جوونای ایرانی، درسته که به خاطر شرایط خاصشون مجبورن ناخواسته با انواع و اقسام مباحث بی ربط از قبیل سیاسی، اقتصادی، بین المللی، جامعه شناسی، حقوقی، عرفانی، دینی و ... درگیر بشن تا بتونن در نهایت یه مقدار از وقتشونم به مسائل مورد علاقه شون مثل رشته ی مورد علاقه، کار مورد علاقه، تفریح مورد علاقه و ... بپردازن، ولی من همیشه از دیدن اینجور رگه های خالص و براق شادی و خوشگذرونی و شوخ طبعی ته دلاشون لذت می برم و درود می فرستم به روان پاک و خلاقشون!
اومدن دو سری از افرادو مورد مقایسه قرار دادن.
دسته ی اول اونایی که بعد از برنده شدن توی یه قرعه کشی مبلغ زیادی پول برنده شدن. دسته ی دوم اونایی که بعد از یه تصادف سخت یکی از پاهاشونو از دست دادن. می خواستن ببینن این قضایا چقدر توی غم و شادی این افراد موثره. بعد از بررسی متوجه شدن اون افرادی که از قبل آدمای غمگین و ناشاد ی بودن، چند ماه بعد از برنده شدن قرعه کشی ام، دوباره به همون حالت افسرده شون برگشتن. اونایی که از قبل آدمای شادی بودن، چند ماه بعد از قطع شدن پاشون ام دوباره همون آدم شاد قبلی شدن!
فوق العاده!
وقتی پای رفتن افتاد، گوشه ی کاغذ چرک نویسی نوشته بودم:
خداحافظ شهر آرزوهای خاموش
گداخته آتش دل کباب کن قدم زدن توی کوچه هایت، هماره افروخته باد!
دلم گرفته بود از قدم زدن توی خیابان ها و کوچه ها. انگار احساس می کردم دیگر هیچ وقت برنمی گردم! دلم گرفته بود وقتی از بالای آسمان شب، نور طلایی جاری توی رگهای شهری با آن همه خاطره، هر لحظه از جلوی چشم هایم دورتر شد. حتی دلم نیامده بود که همان دو خط را بنویسم از سر دلتنگی! من آدم فراموش کردن نیستم. بدم می آید وقتی ملتی انقلاب می کنند و مجسمه های دیکتاتور قبلی را از توی میدان ها می اندازند. بدم می آید که خاطره های گذشته ام را خراب کنم، یا توی ذهنم بسته بندی کنم و بگذارم یک گوشه تا هرچه زودتر فراموششان کنم یا از جلوی چشم هایم دورتر شوند. دوست دارم هر از چند گاهی ببینمشان. که یادم بیاید چقدر زندگی کرده ام. یادم بیاید اینجایی که نشسته ام با جای دیروزم چقدر فاصله دارد. حس کنم جاری زندگی را. دوست دارم همه شان را به یادگار نگه دارم...
پ.ن: دلم برایت تنگ شده شهر آرزوهای آرام... شهر آرزوهای خاموش.
دنیا را رساندی به آنجا که سکوت تنها کلام بماند. رساندی به آنجا که انگار همه
چیز جمع شده در یک نقطه، یک صدا و یک کلام. سکوت...
رساندی به آنجا که کلام و بی کلامی، با هم یکی شدند...
به گمانم جایی شنیده بودم که سکوت یکی از نام های توست. خیلی زرنگی!
ز ایران و از ترک و از تازیان نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک نه تازی بود سخن ها به کردار بازی بود
همه گنج ها زیر دامان نهند بکوشند و کوشش به دشمن دهند
به گیتی کسی را نماند وفا روان و زبان ها شود پر جفا
بریزند خون از پی خواسته شود روزگار بد آراسته
زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش
شاهنامه فردوسی
و تازه این اول راه است...
* * *
دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
شاه
ضعیف ترین مهره در شطرنج است! نه توانایی خوبی، نه سرعت بالایی، نه هنر خاصی! فقط
یک چیز ذات شاهانه اش را متمایز می کند! جرات این را دارد که وقتی هیچکس در میدان
نمانده، همه ی نقشه ها نقش بر آب شده و امیدها به باد رفته و وقتی دیگر هیچ امیدی
به پیروزی نیست، بدون ترس از تنها بودن جلوی مهره های دشمن تا آخرین لحظه کارش را انجام
بدهد...
وقتی همه کنار ایستاده اند و وحشت از دشمن می لرزاندشان و هر لحظه منتظر تمام شدن
کار اند، شاه خیلی آرام، و شاید حتی بی خیال و لبخند به لب، گاهی یک مساوی هم می
گیرد و دوباره همه را به بازی بر می گرداند! همین جرات فوق العاده ی شاه است که باعث
شده هیچ کس دقت نکند که شاه شاید ضعیف ترین مهره ی شطرنج است!







